تبليغاتX
تنهایی من
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرما...؟
 

اگر باران بودم انقدر می باریدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر

اشک بودم مثل باران بهاری به پایت می گریستم اگر گل بودم شاخه ای

از وجودم را تقدیم وجود عزیزت میکردم اگر عشق بودم اهنگ دوست

داشتن را برایت مینواختم ولی افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه

عشق اما هر چه هستم دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/02ساعت 5:11 PM  توسط کامی | 

راه رسيدن به عشق حضور در لحظه است 

زيرا عشق تنها در زمان حال ممكن است. 

عشق ورزيدن در گذشته و آينده ممكن نيست.

بسياري از آدم ها يا در گذشته و يا در آينده زندگي مي كنند

طبيعتآ عشق شان نيز در گذشته و يا آينده است كه چنين عملي غير ممكن است.  

اگر خواستي از عشق فرار كني، در زمان گذشته و يا در زمان آينده زندگي كن 

ولي اگر خواستي رودخانه عشق را در درونت جاري سازي

در زمان حال زندگي كن ، زيرا عشق فقط در زمان حال ممكن است...

زياده از حد فكر نكن زيرا فكر هم هميشه به گذشته يا آينده مربوط مي شود

و انرژي تو به جاي اينكه به قوه احساس معطوف شود

منحرف شده و صرف فكر كردن مي گردد

و تمام انرژي هاي تو را تخليه مي كند

در چنين وضعيتي عشق نمي تواند وجود داشته باشد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 6:7 PM  توسط کامی | 

یه روز بهم گفت:می خوام باهات دوست باشم،آخه میدونی؟من اینجا خیلی تنهام

 

بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم.فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام.

 

یه روزه دیگه بهم گفت:می خوام تا ابد باهات بمونم،آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام.

 

بهش لبخند زدم و گفتم: اره می دونم.فکره خوبیه.من هم خیلی تنهام.

 

یه روزه دیگه بهم گفت:می خوام برم یه جای دور،جایی که هیچ مزاحمی نباشه،

 

بعد که همه چیز روبراه شد تو هم بیا،آخه میدونی؟من اینجا خیلی تنهام.

 

بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم.فکره خوبیه.من هم خیلی تنهام.

 

یه روز تو نامه اش نوشت:من اینجا یه دوست پیدا کرم،آخه می دونی؟من اینجا خیلی تنهام.

 

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:آره می دونم.فکره خوبیه.من هم خیلی تنهام.

 

یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت:من قرار اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم.

 

آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام.

 

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:آره می دونم.فکره خوبیه.من هم خیلی تنهام.

 

حالا دیگه اون تنها نیست ومن از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم

 

 میکنه اینه که نمی دونه من هنوز خیلی تنهام.

 

     يادمان باشد اگر شــــاخه گلي چيديم وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم  

     پــر پروانه شکستن هــــــنــر نيست گر شکستيم ز غفلت من و مايي نکنيم  
     يادمان باشد ســــر ســــــجاده عشق جز براي دل مــحبوب دعـــــائي نکنيم 
    يادمان باشد از امروز خطائي نکنيم گر در خود شکنيم هيـچ صدائي نکنيم   
     يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم 

 

دیگه تموم شد اون روزا که جز تو تو دلم نبود

مردن و رفتن اون روزا خیانت از سوی تو بود

تموم خاطرات من اشکای چشمای منه

بغض غریبی هنوزم توی نفسهای منه

غریب نوازی میکنی بقضمو ساده میشکنی

تا که می گم زجرم نده حرف از جدائی می زنی

خوب آره من دیونتم این ضربه قلب خستمه

صبر منم حدی داره نا مهربونی بستمه

الهی بعد رفتنم قلب تو آتیش بگیره

الهی نور زندگیت تو شب سردت بمیره

خدا کنه یه بی وفا نمک به زخمات بپاشه

منو پروندی کاش که اون اونی که می خوای نباشه

بره و از تو جداشه

غرورم و شکستی و گفتی برو پیشم نمون

باشه میرم از پیش تو اما فقط اینو بدون

اگه میخوای با رفتنت تو اوج غربت بمیرم

بودن من زجرت میده می زارم از اینجا میرم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت 7:48 PM  توسط کامی | 
 

TinyPic image

میخواهم برایت بنویسم شاید برای اخرین بار.به تو بیاندیشم شاید برای اخرین بار . 

این جا همه چیز بوی اخرین ها را میدهد .اخرین کلمه ی زیبا . اخرین نگاه.اخرین

انتظار واخرین قصه ای که می شد با یاد عشق ساز کرد.

نمیدانم تو خواهی اندیشید که چگونه یک نفر در انزوای دیروزها ...

ایا خواهی فهمید  یک نفر چگونه و در کدامین کوچه ی غم الود سرنوشت

جان خواهد سپرد.

اصلا" ایا تو به این یک نفر فکر خواهی کرد ؟ او را به یاد خواهی اورد؟

نامش را حتی برای اخرین بار زمزمه خواهی کرد؟

اخرین لحظات با یاد تو بودن چه کند و چه کند میگذرد!

در این لحظات اخر نگاه تو اخرین سوسوی امید است از روزنه ای نه چندان

امید بخش .نگاهی مملو از بهت جدایی!!!

در این لحظات اخر  تنها خواسته ی دل تکرار دوباره ی اخرین نگاه توست.

نگاهی که عقده های فرو خورده ی دل را با رازهای نهفته در قلبش برایت

فریاد میکند و توهزاران بار در سکوت رفتنش نگاه بی کلام را

برای خود زمزمه می کنی!

این اخرین حرفهای دل است.اخرین حرفها رنگ شکوه دارد فقط برای اینکه

دل ارام گیرد و به باور برسد. پس از ان همه چیز پایان میگیرد و اینجا

پایان تمام پایان هایی است که گویی پایانی نداشت!

شاید پایان اندوه نباشد .اری شاید این اخرین اندوه نباشد برایم.اما تو چه؟

چه احساسی داری حال که خوب میدانی بعد از اخرین شب شادمانگی عمرت

به اجباربرای همیشه به سرزمین بی عشق زیستن تبعید خواهی شد!

روزی اندوه جای تمام شادیها را میگیرد و من ان دم یاد عشق را در قلبی

که هیچ  نشانی از عشق ندارد به خاک سپرده ام.

ان روز قلب دوباره جوانه خواهد زد.احساس خواهد شکفت.و اندوه اخرین

امروز دوباره در قلبها به پا خواهد خواست.اما ان روزدیگر بودن برای هم

 معنا ندارد و قلبهای من و تو فرسنگها از هم فاصله دارند!!!

من دیگر به تونمی اندیشم و چون همیشه پر غرور از تو عبور میکنم.

این جا غم موج میزند.اینجا پایان مهرورزی است.

این جا اخرین صحنه ای است که از تو به یاد می اورم.این جا اخرالزمان

است . پایان کار است.اما اخرت نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/17ساعت 1:52 PM  توسط کامی | 
قشنگترین لحظه ی زندگیم

قشنگترین لحظه ی زندگیم دیدار تو نیست..قشنگترین خیال دنیا خیال با

تو بودن نیست...قشنگترین حرف دنیا اینکه بگی دوست دارم نیست...

قشنگترین حس زمانی نیست که دست تو توی دستای من باشه...

اخه اینا همه زود گذرن...قشنگترین های دنیا فقط زمانیه که تو مال من

باشی و از من بخوای تا ابد کنار تو بمونم....

به نظر شما قشنگترین لحظه ی دنیا چه زمانیه؟

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/01ساعت 11:29 AM  توسط کامی | 
سلام به همه دوستان

با کلی تاخیر سال نو رو به همه تبریک میگم و اومید وارم ساله خوبی برای همه باشه

 

به امید اون روز

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/18ساعت 12:5 PM  توسط کامی | 
   هوا گرگ و ميشه كه از اتاق مي زني بيرون. امروز از اون روزاست كه حوصله ي هيچ كسي رو نداري؛فقط دوست داري بدون اينكه دستات رو توي دستاي دوستات قفل كني و راه بري، دو تا دستات رو مثل پرهاي مرغاي دريايي باز كني خودت خوب مي دوني كه پر پرواز نداري ولي به قول شاعر دلي داري و حسرت درناها. مي خواهي تو هواي سحر نفس بكشي و بزني به جاده خاكي. هوا خيلي خاص شده و تو هم امروز خيلي خاص شدي. مي خواهي امروز فقط براي يه دم هم كه شده همه چيز بر وفق مرادت باشه. يه هواي نيمه ابري ، نم بارون،يه خورشيد خسته،يه نسيم خنك و موزيك ملايم هوهوي باد.دوست داري از قيد وبندِ هر چي بنده آزاد بشي. از گير و دارهاي پرملال زندگي،از دغدغه هاي روزمره،از آدم هاي دور و برت شايدم از خودت،از سايه ات،از بي قراري هاي هر روز،از تب و هيجان،خنده،گريه،ناله،فرياد،از سكوت و نگاه،از اشكاي يخ زده و حرف هاي نزده،از قلب سنگينت كه داره از تو دلت مي افته؛آخه امروز دل هم تو دلت نيست!خسته اي حتي از گيره هايي كه موهاتو نگه داشتند،مي خواهي موهاتو بسپاري به باد تا به ساز نسيم سحر برقصند آزاد باشند رها باشند. به پارك مي رسي امروز چشماتو كه مي شستي تصميم گرفتي كه يه جور ديگه ببيني. يه سنگفرش پر از سنگريزه با چند تا آلاكلنگ با يه تاب . تاب رو به هر چيزي ترجيح مي دي. شايد امروز با اين تاب ، با اين آهن پاره به اوج برسي. شايد اگه امروزنماز صبحت قضا بشه در عوض خدا رو يه جايي بين زمين و آسمون حس كني. يه جايي فراتر از زمين و نرسيده به آسمون. زميني كه خودت اون رو زشت و خوار كردي. چشماتو مي بندي تا خدا رو حس كني . قلب حساست خيلي تيره شده اونقدر كه ابراي سفيد آسمون رو سياه مي بيني و همه ي مثبت ها رو بدون يه خط عمودي.

وقتي چشماتو باز مي كني كه لب دريا هستي . ديگه مثل هميشه اطرافت رو نگاه نمي كني ، دلت رو مي زني به دريا و تا وسط دريا پيش مي ري. هميشه حس مي كني اگه يه روز بتوني آخر اين دريا رو ببيني خيلي خوب مي شه . حس مي كني كه دو تا چشم منتظر يه  قلب سفيد ، اون ور ِ آب ها منتظرته. هميشه خواستي به اون برسي هميشه تا وسط دريا رفتي پيش روي كردي پس روي كردي ولي هيچ وقت اون طرف دريا رو نديدي . هيچ وقت سايه ي منتظر رو نديدي . موج ها ي دريا هر شب صداشو واسََت هديه مي كنه ولي تو گوش ها بستي. شايدم سايه ات هميشه اون رو از تو طلب مي كنه. حتي وقتي خيلي تنهايي و از خودت بيزار شدي . حتي وقتي سايه ي خودت رو سنگسار مي كني، اون سايه دستاشو مايل نمي كنه و سايه ي تو هي سنگ مي خوره... هي سنگ مي خوره...

پلك مي زني و چشماتو كه باز مي كني مي بيني كه تو اتاق سر سجاده نشستي و نمازت قضا نشده، اشكات ديگه يخ نزده و صورتت تو گريه ها محو شده و فقط هاله ي نوره كه تو صورتت موج مي زنه. حس مي كني كه ديگه دنبال سايه ات نيستي. آخه امروز وقتي كه هوا هنوز گرگ و ميش بود وقتي كه نسيم سحر صورتت رو يخ مي كرد وقتي كه يخ اشكات همه آب شدند تو سايه ي خدا رو حس كردي. راستي هيچ مي دونستي كه امروز براي يك دم همه چيز بر وفق مرادِ تو شد؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/24ساعت 3:34 PM  توسط کامی | 

هوای دلتنگی تو به مشام می رسد . دلهره ای با من است که دلتنگی تو را درونم می جوید
کلمه ای جز عشق نمی یابم برای تسکین آنچه ازرده خاطرت کرده
تمام دلتنگیهایت را به من بده
امشب می خواهم با یاد تو در کنار همه ی این دلتنگی ها این لحظه ها را سر کنم
که آنچه ما را از عشق لبریز می کند همین بهانه های ساده دلتنگی است که بار آن را در کنار هم به دوش می کشیم
دلم را آنگونه برایت ساخته ام که تا آخر عمر پناهگاه خستگی دستانت باشد و حرفهای نا گفته چشمانت بزرگترین دلتنگی های قلبم شود
و باید صبوری کرد تا این لحظه های انتظار و دلتنگی به پایان رسد تا من ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/12ساعت 2:9 PM  توسط کامی | 

هوالحق

ای یکتای بی همتا!

دلم می خواهد باز امشب٬ از پس روزی سخت٬چمدانم را که پر از تنهایی است ببندم و با صدای زوزه ی

باد همسفر شوم و از پشت چـشمان شیشه ای و غم گرفته ام که هنوز انبوهی از سوالات بی پاسخ از

آن می بارد به تو نگاه کنم...

نمی دانم که امشب میهمان کدام شکسته دل هستی٬

و کدامین صاحب دل با تو هم کلام است...

بی نام تو تمام جاده های زندگی خشکیده اند٬ بی تو نسیم سبـکبال هـم سنگین شده است و خاطرات

هـم رنگ بی رنگـی به خود گرفتـه اند.بی یاد تو گویـی فصـل سرد و سنگین جدایی تمام روزهای تقویم را

احاطه کرده است.بی تو شـب بو ها نیز عـطر خود را به مشام ما ارزانی نمی دارند و یاسهایی که در اتاق

تنهایی من روئـیده بودند پژمـرده اند.بی یاد تو هجـوم وحشتناک ثانیه های بی همـسفر مرا به سوی خود

می کشد٬به سوی آوارگی...

ای محبوب من!

من با یاد تو هـر سحر با سـپیده هم صحبت می شـوم٬سحر است که نـغمه های دل انگیز بـزم تو را برایم

می نوازد٬تنها سحر است که شاهد من است که چگونه به طرف کوی تو رهسپار می شوم تا سحر شک

مرا به اعتماد تو رساند٬سحر است که با جملات آذین شده اش باز مرا غرق در تو می کند....

اینـک با پاهایی نا توان که تشـنه امداد توست و با دستـانی سرد که مـحتاج سـخاوت دسـتان تـو و گرمی

دسـتان توست٬بـا چشمانی پر اشـک که دلبـسته نگاه توسـت و با زبانـی پر عـطش کـه روزهـا عـاشـقانه

غزلهای تو را می سراید٬

می آیم و می آیم٬ به سوی تو

در زیر نور پرچین آسمان که ستاره هایش را میهمان چشمانم می کند....

اینـک در این شـب تـلخ و سرد با داغ هجـرانی سنگین٬با تـازیانه های فریــب روزگار که بر چهـره ام نواخـته

می شود و شـانه های نحـیفم تـحمل آن را ندارد٬ با خـاکستر رویاهای بر باد رفته ام٬مثل صورتکی تنها به

 افق چشم دوخته ام و در این بحبوحه زندگانی در آسمان اشعار تو چرخی می زنم....

امشب می خواهم سنگین ترین غزل هستی ام را٬ که از تنهایی مهتاب به یادگار دارم برایت زمزمه کنم و

در مقـابل آینه تنـهاییم و در تصویر بی تصویر خود گم شوم و خود را به آغوش خاطره با یاد تو بودن بسپارم

و سوار بر بال های خیـال٬بی تماشای آسـمانی بی ابر بـپردازم و تو را برای همیـشه در چـهار چوب خالی

زندگی ام جای دهم٬چهارچوبی که اگر نباشی خـزه های تنهایی و وحـشت در آن خـواهد روئید و به دنبال

آن گلبرگ های خشن زندگی٬ یکی یکی به رویم سر باز خواهند کرد و باغـی از تنـهایی و ماتم را برایـم به

تصویر خواهند کشید....

نمی خواهم هیچ چیز مرغ اندیشه ام را در قفـس خواب زندانی کند و کسی زمزمه های تو از من بگیرد...

می خواهم خودم باشم تا همیشه باورم پر از یاد سبز تو باشد...

                                                                   

 

              تا سلامی دیگر...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/09/18ساعت 11:40 AM  توسط کامی | 
يادمه وقتي كه بچه تر بوديم به ما چهار-پنج تا كلمه مي دادن و مي گفتن با اين 4-5 تا كلمه 2يا 3 سطر انشاء بنويسيد... ولي هيچ معلمي تا به حال اين چهار تا كلمه رو به من يا كس ديگه اي از دوستام نداده بودتا با اين كلمات 5-6 تا جمله يا دو بند انشاء بنويسيم. حالا من ميشم معلم و شما هم دانش آموز... با اين چهار كلمه حتي شده يه جمله هم بنويسيد..ممنون ميشم... مي خوام ببينم كدوماتون تو عاشقي نمره ي بيست مياريد؟
عشق ...؟!
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/07ساعت 12:17 PM  توسط کامی |